تبليغاتX
SOOSMAR.blogfa.com
شکر خدا کم کم داره حالم بهتر می شه اما هنوز حال و حوصله ی درس خوندن و کار کردن ندارم

چیزی که خیلی نگرانم می کنه گذر سریع زمانه و اینکه احساس می کنم این ترم رو هم ممکنه از دست بدم.

این ترم واقعاْ درس های مزخرفی دارم، نمی دونم حتی از نزدیک شدن بهشون هم ترس دارم...

نوشته شده توسط محمد صادق امینیان در یکشنبه سوم آبان 1388 |
سلام، خیلی وقته که دیگه اینجا چیزی ننوشتم شاید به این خاطر باشه که نوشتن یه حسه که وقتی اون حس نباشه نوشته ای هم نیست.

نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم، اتفاقاً این چند وقت بیشتر از گذشته ذهنم جرقه می زنه.

می دونی گاهی با خودم می گم برای کی می نویسم، خواننده هایی که اسم خودشون رو هم رو نظراتشون نمی ذارن؟!

از شنبه تا حالا بدجوری مریض شد و سه روزه که خونه موندم، امیدوارم وقتی حالم بهتر شد با یه حس و حال جدید دوباره پستای جدیدی بنویسم.

نوشته شده توسط محمد صادق امینیان در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 |

همیشه وقتی این ضرب المثل «همه رو برق می گیره، ما رو چراغ نفتی!» رو که می شنیدم، تعجب می کردم و تو دلم می گفتم یعنی چی؟ تا اینکه جریانی پیش اومد که شیر فهم شدم.

داستان رو به همان زبانی که اتفاق افتاده نقل می کنم، امیدوارم رفقا به بزرگی خودشون ببخشن.

It was a summer day. And I was in Croatia for a trip. I arrived in Shibenik city from Zadar by bus about 3:30 PM. It was a beautiful old city with nice beaches. There were some people in bus terminal who offer private accommodations but it was hard for me to trust them so I decided to go to tourist information center and find a cheap hostel to stay.

It was about 10 minutes walking from the bus terminal to tourist information center. I entered to the place and asked the stuff about hostels or cheap hotels and find out at there is no hostel in the city. The guy told me you can stay in private accommodations and at the moment two English girls told me that day have found a good place by the terminal offers. I escaped the office and a thin man came to me and said: Are you from French? I said No, He again asked: are you from Germany? I again said NO, and he continued: Are you looking for private accommodations sir? I Have a personal apartment with a great view and a big bathroom for free. I'm just looking for a hard fucking man to fuck me hard.

I was really surprised. I looked him and said: No thanks. And I Left. He again insisted: May you change your decision? and I again told him with a loud sound: NO. I'm not interested in men. 

اینجا بود که با خودم گفتم خدایا دمت گرم همه رو برق می گیره ما رو چراغ نفتی

نوشته شده توسط محمد صادق امینیان در پنجشنبه دوم مهر 1388 |

سلام عید سعید فطر رو به همه ی دوستان تبریک عرض می کنم

دیروز صبح به همراه پدر و مادرم رفتیم در یکی از مساجد محل و نماز عید رو خواندیم و بعد هم به دیدار اقوام رفتیم. پیش خودم خیلی خوشحال بودم که یکشنبه عید شد چون معده درد شدیدی داشتم که بعید می دونم می تونستم روز آخری رو دوام بیارم.

اما امروز صبح ناگهان متوجه شدم که عده ی زیادی از مراجع تقلید از جمله مرجع تقلید خودم، امروز یعنی دوشنبه رو عید اعلام کردند و متاسفانه صدا و سیما از پخش این خبر خودداری کرده است.

از جمله مراجع تقليدی که عيد فطر بودن روز يکشنبه برای شان ثابت نشده است، می توان به حضرات آيات عظام شيخ لطف الله صافی گلپايگانی، شیخ ناصر مکارم شیرازی ، سيد عبدالکريم موسوی اردبيلی، شيخ حسين نوری همدانی، سيد محمد تقی مدرسی، سيد صادق شيرازی، شيخ علی صافی گلپايگانی (وارث فقهی آيت الله بهجت)، شيخ وحيد خراسانی ، شيخ حسين مظاهری، شيخ يوسف صانعی، شيخ اسحاق فياض ، شيخ حسينعلی منتظری ، سيد محمدسعيد حکيم ، و شيخ بشير نجفی اشاره کرد.

نوشته شده توسط محمد صادق امینیان در دوشنبه سی ام شهریور 1388 |
امشب شب قدر است و انشالله در ساعات احیاء من در آسمان هستم، در عرش بی کران خدا
نوشته شده توسط محمد صادق امینیان در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 |

مژده مژده به امید خدا فردا ساعت ۱ صبح تهرانم

آب زنید راه را هین که نگار می​رسدراه دهید یار را آن مه ده چهار راچاک شدست آسمان غلغله ایست در جهانرونق باغ می​رسد چشم و چراغ می​رسدتیر روانه می​رود سوی نشانه می​رودباغ سلام می​کند سرو قیام می​کندخلوتیان آسمان تا چه شراب می​خورندچون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما مژده دهید باغ را بوی بهار می​رسدکز رخ نوربخش او نور نثار می​رسدعنبر و مشک می​دمد سنجق یار می​رسدغم به کناره می​رود مه به کنار می​رسدما چه نشسته​ایم پس شه ز شکار می​رسدسبزه پیاده می​رود غنچه سوار می​رسدروح خراب و مست شد عقل خمار می​رسدزان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می​رسد

نوشته شده توسط محمد صادق امینیان در جمعه بیستم شهریور 1388 |
سلام

شب قدر است و ما در سفریم

خدایا در این شب عزیز سیاهی دلمان را پاک کن

خدایا عاقبت ما را به خیر کن

خدایا زندانیان را آزاد کن

خدایا به پدر و مادر ما خیر عنایت کن

خدایا از فضل و کرمت به ما ببخش

خدایا ما را در راه کسب علم و دانش موفق بدار

خدایا به ما توفیق زیارت خانه ات را نصیب بفرما

خدایا امشب شبی است که مقدرات تو برای بندگانت مشخص می شود خدایا در این شب برای من همنشینی نیکو و خوش خلق و خوش سیما و مسلمان قرار بده

خدایا بین فرد فرد اعضای خانواده ی ما مودت و رحمت قرار بده

خدایا به ما توفیق قدر دانی و حفظ نعمت اسلام را بده

 

نوشته شده توسط محمد صادق امینیان در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 |
ماه رمضان رسید،

ماهی که لحظه لحظه اش فرصتی است برای طلب بخشش و مغفرت.

و ماه باز شدن درهای بی کران رحمت الهی به روی بندگان.

ماه راز و نیاز رسیده است، گر چی بی آن صدای ملکوتی ربّنا! 

وقتی دعای این ماه را می خوانم و به عبارت «الهمَ فُکَّ کُلَ اسیر» می رسم، دلم می لرزد.

خدایا خوب یادم هست، وقتی آن ماجرا اتفاق افتاد، سیزده ساله بودم!

ماه رمضان بی او را خوب به یاد دارم!

یادم هست که گرچه عمویم نمی گذاشت جای خالی اش را حس کنیم، اما شب و روز آزادیش فکر و ذکرمان بود و تمام دعایمان او بود.

یادم هست وقتی تلفن زنگ می زد تمام امیدمان بود که او باشد،

یادم هست که چگونه پسر سه ساله اش سراغ پدرش را می گرفت،

و ثانیه ها آن ۸۱ روز را چه دیر گذشتند...

و این روزها همدرد و هم نوا با خانواده هایی هستم که سحر ها به یاد پدرشان می گریند و عصرها نیز با یاد او افطار می کنند و شب و روز زمزمه می کنند، «الهمَ فُکَّ کُلَ اسیر»!!!

 آنان که تصویر عزیزشان را در اخبار تلوزیون جستجو می کنند...

«الهمَ فُکَّ کُلَ اسیر» خدایا زندانیان را آزاد کن.

نوشته شده توسط محمد صادق امینیان در شنبه سی و یکم مرداد 1388 |

دیروز عصر نزدیک ساعت ۳ بود، از امتحانات دانشگاه به موبایلم زنگ زدن که فردا ساعت ۹ صبح بیاید دانشگاه برای امتحان جبرانی تاریخ اسلام که عمره بودید.

امروز صبح تقریباً ساعت ۹:۳۰ بود که استاد رسید. کتابم رو ازم گرفت، یه نگاهی به فهرستش انداخت و  ۴ تا سوال تو یه برگه نوشت. گفت: « بسه همینا رو جواب بده، امتحانت که تموم شد یادت باشه کتابت رو ازم بگیر». تمام امیدم به کتاب بود که از دست رفت. هیچ کسم نبود که یه کمکی بده. هر چه چیزی به ذهنم می رسید بافتم و برگه رو پرکردم. خدا رو شکر آخرسر با یه ۱۴ از دست این اخلاق اسلامی هم راحت شدم. دو واحد هم دو واحده!

از دانشگاه رفتم مدرسه، چون فردا قرار بود مسعود ارشدی (دوست نزدیک دوران دبیرستانم) برای ادامه تحصیل بره آمریکا و امروز برای خداحافظی اونجا قرار گذاشته بود. تقریباْ ساعت ۱۱ بود که رسیدم و غیر از من و مسعود تقریباْ پنج شش نفر دیگه از بچه ها هم اومده بودند. تو دفتر مدرسه با مدیر و ناظم دوران دبیرستان یاد خاطرات کردیم و آخر هم عکس یادگاری گرفتیم.

نوشته شده توسط محمد صادق امینیان در جمعه سی ام مرداد 1388 |

خدایا مرا در عهد و بیعتی که با تو بستم مستدام بدار.

نوشته شده توسط محمد صادق امینیان در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 |