نوشتن روزانه ی یک پست جدید از بطن اتفاقات روزانه و زندگی روزمره، ناخودگاه اطلاعات زیادی از نویسنده به مخاطب می دهد. و شاید این موضوع خلاف اصل کلی حفاظت اطلاعات باشد. این از آنجا به نظرم رسید که حس کردم مخاطبین خودم را درگیر حتی خصوصی ترین مسائل زندگی ام کرده ام. فکر می کنم خاطرات را فقط باید در دفتر خاطرات نوشت.
شنبه هفتم آذر ۸۸- عید قربان
خواهرم زنگ زد و عید را تبریک گفت. دامادمان هم می گفت که شب تولد بهش کیک نرسیده.
به علی همسفر عمره دانشجویی زنگ زدم و عید را تبریک گفتم. علی گفت که پدر و مادر علیرضا، از دیگر همسفرانمان، که به اتهام برنامه ریزی برای شورش در ۱۶ آذر دستگیر شده بوده اند، آزاده شده اند. به علیرضا زنگ زدم و هم عید و هم آزادی پدر و مادرش را تبریک گفتم. بنده خدا برای جور کردن وثیقه بدجوری زیر قرض رفته بود.
بعد از ناهار شروع کردم به بررسی و امضاء اسناد و خلاصه وضعیت های این ماه که پنجشنبه از شرکت به خانه آورده بودم و دست نخورده روی هم تلمبار شده بود.
ساعت نزدیک ۵ بود که به رسول زنگ زدم و باهم قرار گذاشتیم.
ساعت ۷ با رسول یک یخچال و چندتا مبل و میز خاک گرفته را تمیز کردیم و بار وانت کردیم و رفتیم.

یکشنبه هشتم آذر ۸۸
صبح بعد از نماز بخش دیگری از خلاصه وضعیت ها را امضا کردم که تا ساعت ۹ طول کشید.
خلاصه وضعیت های امضا شده را برای ثبت با پیک به شرکت فرستادم. رفتم بانک.
نوت بوکی را که سه شنبه خریده بودم پس دادم و چک مرجوعی اش را گرفتم. سری هم به پاساژ علاءدین و پارسیان زدم و نوت بوک های جدید و همکارهای قدیم را دیدم.
به خانه برگشتم و نماز خواندم و عصرانه ی مختصری خوردم.
ساعت ۶ به مجتمع پایتخت رفتم.
دوشنبه نهم آذر ۸۸
صبح بخش دیگری از خلاصه وضعیت ها را امضا کردم و آنها را به یکی از همکارها دادم تا به شرکت ببرد.
ساعت تقریباً ۱۲ بود که نماز خواندم و به پاساژ علاءدین رفتم. بالاخره لپ تاپی را که دنبالش می گشتم پیدا کردم و خریدم.
در مسیر بازگشت پیرمردی در صندلی جلوی من در اتوبوس نشسته بود و چند تا پرونده هم در دست داشت. انگار چند سالی می شد که رنگ حمام و سلمانی ندیده. از خود ولی عصر تا ظفر که من پیاده شدمُ مخ جلوییش رو کار گرفته بود. از زمان شاه و کاواره ها و آمریکائیا .... می گفت. انگار تو ۳۰ سال قبل مونده بود!

سه شنبه دهم آذر ۸۸
صبح بعد از نماز لباس پوشید و رفتم نان سنگکی محلمان که با آرد آزاد نان های دانه ای ۶۰۰ تومان می دهد. دو سه نفری بیشتر جلویم نبودند. از ۵ تا نانی که گرفتم دو تایش بیشتر شبیه لاحاف کرسی بود تا نان سنگک. اعتراض کردم که آردت هم آزاد است ۶۰۰ تومان هم پول می گیری این چه چیزی است دست مردم می دهی؟!
شب شام را در سلف دانشکده فنی مهمان بودیم. ورودی های ۵۶- ۵۷ کمی بعدتر یا قبل تر. حالا همه با زن و بچه هایشان آمده بودند و یاد خاطرات می کردند. شاید سالی یک یا دوبار همین جمع دور هم جمع شوند. نمی توانم درک کنم که پس چرا ما نمی توانیم یک قرار الکامپ را با بچه های دانشگاه هماهنگ کنیم؟! حالا که نه ۲۰ سال گذشته و نه کسی زن دارد و بچه!
چهارشنبه یازدهم آذر ۸۸
صبح همگی با هم از خانه بیرون رفتیم، من رانندگی می کردم
مادر و دختری را کنار خیابان دیدم که شیشه های ماشینشان یخ زده بود و به زور سعی می کردند که آن را پاک کنند اما راهی از پیش نمی بردند. کارتک شیشه را از صندوق برداشتم و به کمکشان رفتم. در کمتر از دو دقیقه شیشه هایشان پاک پاک شد.
پنجشنبه دوازدهم آذر ۸۸
ساعت ۴:۳۰ بود که به خانه آمدم. خواهر زاده ام خانه ی ما بود. چقدر از بودنش خوشحال شدم! فردا دوسال و یک ماهش تمام می شود! ماشالله خیلی شیرین زبانی می کند! وقتی در اتاقم را باز می کنم زودتر از من وارد اتاق می شود. عاشق کامپیوتر و لپ تاپ است.

جمعه سیزدهم آذر ۸۸
ساعت ۵ صبح بود که بیدار شدم، هنوز نیم ساعتی تا اذان مانده بود، حال تاریک بود و چیزی دیده نمی شد. چراغ را که روشن کردم پدرم را دیدم که نماز می خواند
نماز که خواندم یک قابلمه برداشتم تا حلیم بخرم. در راه یکی از دوستان پدرم را دیدم که از مسجد بر می گشت.
سلام به همه ی دوستان که لطف می کند و سر می زنند
متاسفانه مدتی است که من دسترسی کمتری به اینترنت دارم
خاطرات هر روزم رو نوشته ام و به زودی به ترتیب اینجا منتشر می کنم
قصد من اینه که هر روز یک مطلب جدید اینجا باشه اما بعضی اوقات مشکلاتی پیش می آد.
متشکرم
چیزی که خیلی نگرانم می کنه گذر سریع زمانه و اینکه احساس می کنم این ترم رو هم ممکنه از دست بدم.
این ترم واقعاْ درس های مزخرفی دارم، نمی دونم حتی از نزدیک شدن بهشون هم ترس دارم...
نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم، اتفاقاً این چند وقت بیشتر از گذشته ذهنم جرقه می زنه.
می دونی گاهی با خودم می گم برای کی می نویسم، خواننده هایی که اسم خودشون رو هم رو نظراتشون نمی ذارن؟!
از شنبه تا حالا بدجوری مریض شد و سه روزه که خونه موندم، امیدوارم وقتی حالم بهتر شد با یه حس و حال جدید دوباره پستای جدیدی بنویسم.
همیشه وقتی این ضرب المثل «همه رو برق می گیره، ما رو چراغ نفتی!» رو که می شنیدم، تعجب می کردم و تو دلم می گفتم یعنی چی؟ تا اینکه جریانی پیش اومد که شیر فهم شدم.
داستان رو به همان زبانی که اتفاق افتاده نقل می کنم، امیدوارم رفقا به بزرگی خودشون ببخشن.
It was a summer day. And I was in Croatia for a trip. I arrived in Shibenik city from Zadar by bus about 3:30 PM. It was a beautiful old city with nice beaches. There were some people in bus terminal who offer private accommodations but it was hard for me to trust them so I decided to go to tourist information center and find a cheap hostel to stay.
It was about 10 minutes walking from the bus terminal to tourist information center. I entered to the place and asked the stuff about hostels or cheap hotels and find out at there is no hostel in the city. The guy told me you can stay in private accommodations and at the moment two English girls told me that day have found a good place by the terminal offers. I escaped the office and a thin man came to me and said: Are you from French? I said No, He again asked: are you from Germany? I again said NO, and he continued: Are you looking for private accommodations sir? I Have a personal apartment with a great view and a big bathroom for free. I'm just looking for a hard fucking man to fuck me hard.
I was really surprised. I looked him and said: No thanks. And I Left. He again insisted: May you change your decision? and I again told him with a loud sound: NO. I'm not interested in men.
اینجا بود که با خودم گفتم خدایا دمت گرم همه رو برق می گیره ما رو چراغ نفتی
سلام عید سعید فطر رو به همه ی دوستان تبریک عرض می کنم
دیروز صبح به همراه پدر و مادرم رفتیم در یکی از مساجد محل و نماز عید رو خواندیم و بعد هم به دیدار اقوام رفتیم. پیش خودم خیلی خوشحال بودم که یکشنبه عید شد چون معده درد شدیدی داشتم که بعید می دونم می تونستم روز آخری رو دوام بیارم.
اما امروز صبح ناگهان متوجه شدم که عده ی زیادی از مراجع تقلید از جمله مرجع تقلید خودم، امروز یعنی دوشنبه رو عید اعلام کردند و متاسفانه صدا و سیما از پخش این خبر خودداری کرده است.
از جمله مراجع تقليدی که عيد فطر بودن روز يکشنبه برای شان ثابت نشده است، می توان به حضرات آيات عظام شيخ لطف الله صافی گلپايگانی، شیخ ناصر مکارم شیرازی ، سيد عبدالکريم موسوی اردبيلی، شيخ حسين نوری همدانی، سيد محمد تقی مدرسی، سيد صادق شيرازی، شيخ علی صافی گلپايگانی (وارث فقهی آيت الله بهجت)، شيخ وحيد خراسانی ، شيخ حسين مظاهری، شيخ يوسف صانعی، شيخ اسحاق فياض ، شيخ حسينعلی منتظری ، سيد محمدسعيد حکيم ، و شيخ بشير نجفی اشاره کرد.
مژده مژده به امید خدا فردا ساعت ۱ صبح تهرانم
شب قدر است و ما در سفریم
خدایا در این شب عزیز سیاهی دلمان را پاک کن
خدایا عاقبت ما را به خیر کن
خدایا زندانیان را آزاد کن
خدایا به پدر و مادر ما خیر عنایت کن
خدایا از فضل و کرمت به ما ببخش
خدایا ما را در راه کسب علم و دانش موفق بدار
خدایا به ما توفیق زیارت خانه ات را نصیب بفرما
خدایا امشب شبی است که مقدرات تو برای بندگانت مشخص می شود خدایا در این شب برای من همنشینی نیکو و خوش خلق و خوش سیما و مسلمان قرار بده
خدایا بین فرد فرد اعضای خانواده ی ما مودت و رحمت قرار بده
خدایا به ما توفیق قدر دانی و حفظ نعمت اسلام را بده